
خب هر کی داستان رو قشنگ تر بنویسه 4 جایزه داره و نظرات رو خصوصی ننویسید
باااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای
نظرات شما عزیزان:
bloom 
ساعت19:37---15 آبان 1392
bloom 
ساعت19:35---15 آبان 1392
داستان هایتان جای تشویق دارد
بلوم 
ساعت17:57---21 خرداد 1391
سبا 
ساعت13:29---12 اسفند 1390
عشقمی بلوم میخوام همچیمو بلوم کنم
ليدا 
ساعت15:39---23 بهمن 1390
ان روز تولد تكنا بود ناگهان استلاو بلوم در خانه ي تكنا را زدند وامدند داخل وقتي تكناديد كه ان ها هيچ اكس عملي ندارند از اين كه انها روزتولدش را ميدانندنااميد شد ناگهان هردوبه تكناگفتندتولدت مبارك وبه او يك لبتاب هديه دادند همين كه تكنا لبتاب را گرفت لبتاب منفجر شدوبلوم به استلا چشمك زد وگفت ديدي نقشمون گرفت .gif)
ليدا 
ساعت15:39---23 بهمن 1390
ان روز تولد تكنا بود ناگهان استلاو بلوم در خانه ي تكنا را زدند وامدند داخل وقتي تكناديد كه ان ها هيچ اكس عملي ندارند از اين كه انها روزتولدش را ميدانندنااميد شد ناگهان هردوبه تكناگفتندتولدت مبارك وبه او يك لبتاب هديه دادند همين كه تكنا لبتاب را گرفت لبتاب منفجر شدوبلوم به استلا چشمك زد وگفت ديدي نقشمون گرفت .gif)
ليدا 
ساعت15:39---23 بهمن 1390
ان روز تولد تكنا بود ناگهان استلاو بلوم در خانه ي تكنا را زدند وامدند داخل وقتي تكناديد كه ان ها هيچ اكس عملي ندارند از اين كه انها روزتولدش را ميدانندنااميد شد ناگهان هردوبه تكناگفتندتولدت مبارك وبه او يك لبتاب هديه دادند همين كه تكنا لبتاب را گرفت لبتاب منفجر شدوبلوم به استلا چشمك زد وگفت ديدي نقشمون گرفت .gif)
تکنا 
ساعت14:01---18 دی 1390
تکنا دو روز مشغول بازی با لبتابش بود و با کسی حرف نمی زد . حتی چیزی هم نمی خورد ولی یک روز استلا و بولوم کفری و عصبانی شدن و رفتن پیش تکنا البته با رویی خوش و با یک جرقه ی کوچک لبتابش رو منفجر کردن . و خندیدن . بعدش هم بلوم یک چشمک به تکنا زد و گفت تا تو باشی اینقدر بازی نکنی.
اتوسا 
ساعت22:20---2 تير 1390
چند روز بود که تکنا تقریبا فقط در اتاقش بود وباکسی حرف نمی زد حتی تیمی بلوم واستلا می دانستند که تکنایک دوست جدید پیدا کرده و او هم قدرت وینکس رادارد ان هاکاری کردند که لب تابش منفجر شود وقتی لب تاب تکنا منفجر شد استلا وبلوم شروع به خندیدن کردند تکنا عصبانی شد اما وقتی بلوم چشمک زد تکنا ماجرا رافهمید
ساینا جون(استلا بلوم) 
ساعت14:20---28 خرداد 1390
روز بعد از تولد تکنا بود دیروزش استلا یک لپ تاپ به تکنا هدیه داده بود تکنا هم همش با اون ور می رفت ولی غافل از این که بلوم و استلا نقشه کشیده بودند که لپ تاپ رو تو دست تکنا منفجر کنند برا همین روز بعدش رفتن به دیدن اون و بلوم هی اصرار می کرد که که تکنا باید باهاشون برای گردش بیاد اون ها وقتی دیدند تکنا نمی یاد تصمیم گرفتند نقششون رو همون موقع عملی کنند پس بلوم یک چشمک به استلا زد استلا هم بدون این که تکنا بو ببره ماده ی منفجره رو گوشه ی لپ تاپ گذاشت و بعد هم با هم اومدن بیرون هنوز چند قدمی دور نشده یبودند که صدا ی بامب کل خانه ی تکنا رو لرزاند تکنا مونده بود که چطور لپ تاپ منفجر شده و تا یک هفته بعد از اون همش به لپ تاپش ور می رفت تا ببینه مشکلکار از کجاست استلا و بلوم هم هر وقت اونو می دیدند بی اختیار خندشون می گرفت و تکنا از همیشه متعجب تر می شد که چرا اونا هر وقت تکنا رو می بینن این جوری می شن بعد هم کلی به سر و وضع خودش نگاه می کرد و متعجب سر کار خودش بر می گشت
امیدوارم از داستانم خوشت اومده باشه ببخشید که این روزا زیاد نمی تونم نظر بدم
roxy 
ساعت22:30---25 خرداد 1390
اعضای وینکس دو هفته بود که از تکنا بی خبر بودند بالاخره بلوم استلا رفتند تا ببیننند چه بلایی سر تکنا اومده ...دیدند تکنا داره با لپ تابش برای وبلاگ گروهی وینکس تند تند نظر میفرسته...بلوم میگه به تکی!!! پاشو بریم ..تکنا میگه نه نه این وب گروهی خییییییلی باحاله بلوم هم خیییییلی راحت منفجرش میکنه تا تکنا یه درس درست و حسابی بگیره.....
|